به پرشین بلاگ خوش آمدید - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 2:33
بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://fans.persianblo...
پسورد میدم به پستا.. - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:34
مشاهده یادداشت خصوصی
من و اون! - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
نون : خب منکه کاری ندارم! نکنه بقیه فکر کنن دلیل جداییتون منم؟ - تو چی میگی اصلا؟ نه اتفاقا جداییمون یکی از اتفاق های خوب این چند سال اخیره... - خوشبحال من که دارمت! دلش نسوزه.. - نه اتفاقا دلش بسوزه! - نه خ_دا نکنه؛ دلم نمیاد.. - واقعا؟ - اوهوم - یادت رفته؟ دلیل حال بد الانمون چیه؟ - اتفاقا خووب یا...
؟! - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
Deleted اینجا یه روستاست.. نمیدونم چی رو انقدر با تعجب نگاه میکنن! اون بنده خ_دا پشت سر...
اوج تزیین غذا.. - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
 4 تا کاهو و هویج و زیتون و اینا دیدم رو میز گفتم بروبچ رو سورپرایز کنم.. دیس رو تا بچها نبودن سر میز برداشتم اینارو چیدم روش!! حواسم جای دیگه بود! + خودم خیلی حساسم رو غذا و دیزاینش؛ ولی خب تا حالا پیاده نکردم استعداد پنهانمو!! خیلی داغونه میدونم؛ حتی قابل خوردن هم نیست!! + مهمونی خونه ی کامران! دس...
تموم شد.. - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
از پررنگ ترین و مهمترین دغدغه های زندگیم با تمام خوبیهاش که حتما داشته؛ که هیچوقتم فراموش نمیکنم... با تمام بدیهاش گذشتم... حس میکنم یه قسمت مغزم خالی شده!  شاید مثل آتیشی که آب ریختن روش خاموش شده اما جاش سوخته!! فضای مغز خودم رو الان در سکوت میبینم! انگار که هیچکس نبوده از اول.. سکوت مطلق! من واقع...
D; - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
دیشب یخورده ازین درینک زهرماریا خوردم تا ساعت 3 شب حالت تهوع داشتم.. از سرشب یادم رفت ماشین رو بذارم پارکینگ؛ صبح که خواستم برم شرکت؛ حالم بهم خورد ماشین رو دیدم! کلاغای عوضی...  یه دست سفید شده بود! حالا این همه جا ؛چرا ماشین منو هدف قرار دادن نمیدونم؛ یعنی کلاغام با من سر لج دارن... اون دو تا ماشی...
in sky-black - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
تا شدم بی خبر از خویش؛خبرها دیدم بی خبر شو که خبرهاست دراین بی خبری.. فروغی بسطامی.. +عکس از خودم..
لاوکی! - تاریخ: 1395/10/19 ساعت: 16:33
خانوم مهندس " الف " یک مفرد مونث! متولد 66 چند وقت پیش شماره تماسم رو گرفت برای معرفی یه سری پروژه ها.. ایشون از من کمک میخواستن به ظاهر گذشت ؛ متوجه شده بودم که دقیقا منظورش پروژه نیست! ولی خب چون درگیر بودم با ترانه و اون شرایط خیت خیلی راجع بهش کنجکاو نشدم.. در واقع مهم نبود! تا دیشب بهم ابراز عل...
یکی! - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:15
اگر عقده ای هستی!  اگر همیشه پ ر یود مغزی ، و‌ بد اخلاق ،  اگر همیشه از ملت طلبکاری!  اگر ارث پدرت رو از مردم میخوای!  تبریک میگم !  شما واجد شرایط کار دولتی هستید !!!  اینو فرستادن برام...  + چه حرصی هم زده طرف... معلومه قشنگ قهوه ایش کردم + روزگار عجیبیه، نمیدونم شایدم ملت عجیبن!! شایدم من عجیب تر...
خوش آمد گویی! - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:15
اسمس زده : خونه مامانم.. نوشتم : رفت و آمدت از امروز چک میشه؛ با رسول میری میای سر کار؛ ماشین نداری.. خطت عوض میشه ؛در صورت لزوم پرینت میگیرم.. حساب بانکیاتم بستم؛ تا بعدا مشخص بشه چیکار کردی.. کار فوری؛ ضروری داشتی باهام تماس بگیر؛ در غیر اینصورت پاسخی نخواهی گرفت.. آرامش رو ازم بگیری بدتر ازینا رو...
اندر احوالات.. - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:15
 این روزا تمام کارها و بهونه های ریزو درشت رایان و نق زدنش با مامانم هستش؛ و من اصلا این شرایط رو دوست ندارم.. خودم هم بی حوصله و به شدت عصبی شدم؛ به هزارو یک دلیل.. رایان هم دیگه فهمیده وقتی بد اخلاقم کلا سمتم نمیاد و از دور تماشام میکنه!! به تنهایی نیاز دارم انگار؛ هیچکس هم چیزی نمیگه؛ انقدر خوبه ...
D: - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:15
آدم بی جنبه ای نیستم؛ ولی خب خواب من عین واقعیت بود دیگه! انگار که واقعا داشت اتفاق میفتاد... پایان کار از خواب تقریبا پریدم! لامصب این دیگه چه وضعش بود؟! اتفاق اصلیه افتاده بود و من بعد از مدتها چپ و راست شده بودم؛ دیگه ازین واضح تر نمیتونم بنویسم!! تصمیم گرفتم همون بگیرم بخوابم تا بلکه به حالت اول...
رایانم - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:14
شیرجه میزنم رو تخت دقیقا روی رایان!! جیغ میزنه بابا بابا..  وحشی وار!!! میفتم بجونش؛ و میخورمش؛ تقریبا قورتش میدم.. میخنده؛ بلند.. تا جایی که دیگه غش میکنه از خنده و صداشم نمیاد!! برش میگردونم ؛ پیرهنشو میدم بالا؛ نوبت کمرشه؛ قلقک؛ یا یه چیزی مثل نوازش که نه فکر نکنم.. پهلوهاش! گردنش؛ گلوش؛ کف پاش.....
(بدون عنوان) - تاریخ: 1395/9/26 ساعت: 15:14
قرارمون تا همین امروز بود..  جمعه که منو انتخاب کنه و برگرده و ادامه بدیم تحت هر شرایطی؛ یعنی هر جور که هستیم؛ تظاهر کردن و اینام دیگه نباشه چون اونجوری سرپوش گذاشتن رو اصل قضیه میشه ولی بالاخره یه روزی گندش در میاد؛ یا چمیدونم رایان میفهمه؛ و.. دلیل این کینه و بدی که به دلم افتاده هم واضحه؛ اتفاقا ...

برچسب‌های مرتبط

من و اون چت | خاطرات من و اون | منو یادش اونو یارش | ؟ ط | ؟ س | ؟ ز | تموم شد | تموم شدن امتحانات | تموم شدن رابطه | d day