دیشب یخورده ازین درینک زهرماریا خوردم تا ساعت 3 شب حالت تهوع داشتم.. از سرشب یادم رفت ماشین رو بذارم پارکینگ؛ صبح که خواستم برم شرکت؛ حالم بهم خورد ماشین رو دیدم! کلاغای عوضی... یه دست سفید شده بود! حالا این همه جا ؛چرا ماشین منو هدف قرار دادن نمیدونم؛ یعنی کلاغام با من سر لج دارن... اون دو تا ماشین که قشنگ الان بی صاحب شدن هنوز توو اون خونه خراب شدن!! خواستم ماشین بابا رو وردارم که پشیمون شدم.. پیاده راه افتادم؛ توو راه شوهر عمه رو دیدم! یعنی اون منو دید.. جلو پام زد رو ترمز! میگف هی بنده خ_دا کجا میری برسونمت؟! حرصم گرفت! تا یه مسیری بزن بزن بود توو ماشین.. اون میزد من میزدم! دیگه دیدم داره پرو میشه تقریبا هلش دادم پیاده شد! D: روندم... ماشین رو تقریبا دزدیدم! از تو آینه میدیدم دستشو به نش...
ادامه مطلبآدم بی جنبه ای نیستم؛ ولی خب خواب من عین واقعیت بود دیگه! انگار که واقعا داشت اتفاق میفتاد... پایان کار از خواب تقریبا پریدم! لامصب این دیگه چه وضعش بود؟! اتفاق اصلیه افتاده بود و من بعد از مدتها چپ و راست شده بودم؛ دیگه ازین واضح تر نمیتونم بنویسم!! تصمیم گرفتم همون بگیرم بخوابم تا بلکه به حالت اولیه برگرده.. تو این هیری ویری عمم در اتاقم رو میزد؛ میگفت ساعت 12 شد؛ بیدار شو دیگه.. اومد توو! به خیال اینکه من خوابم هنوز! توی صدم ثانیه فکر کردم که بیدار شم بهتره ؛ شاید اگه خودمو بزنم به خواب؛ میاد پتو رو برمیداره و یه ذره شرفی هم که دارم پرررر.. خلاصه گفتم بیدارم برو میام! همینکه خواست پتو رو ورداره گفتم نکن! شلوار پام نیست! یه ذره نگام کرد گفت یعنی چی ؟ پیرهن تنته شلوار پات نیست؟! ملت پیرهن ر...
ادامه مطلب