بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي : support[at]persianblog.ir و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي abuse[at]persianblog.ir تماس حاصل فرماييد. با تشكر مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ مهدي بوترابي http://ariagostar.com...
ادامه مطلبمشاهده یادداشت خصوصی...
ادامه مطلبنون : خب منکه کاری ندارم! نکنه بقیه فکر کنن دلیل جداییتون منم؟ - تو چی میگی اصلا؟ نه اتفاقا جداییمون یکی از اتفاق های خوب این چند سال اخیره... - خوشبحال من که دارمت! دلش نسوزه.. - نه اتفاقا دلش بسوزه! - نه خ_دا نکنه؛ دلم نمیاد.. - واقعا؟ - اوهوم - یادت رفته؟ دلیل حال بد الانمون چیه؟ - اتفاقا خووب یادمه؛ اما من مثل اون نیستم.. - همینه که دوسِت دارم - فقط دوسم داری؟ - نه! - رایان خوبه؟ - خوبه! خوبه مثل تو.. - تو که خوبتری! دیگه پیشت میمونه؟ - آره چطور؟؟ - پس مامانش چی میشه؟ - یه مدت نمیخوام ببینن همو.. - بهراد! اون مامانشه.. ازش جداش نکن! - اتفاقا چون اون مامانشه میخوام جدا شن.. - اذیتش نکن! حقشه که ببینتش.. حق رایانم هست! - خب؟ - ببخشید! عذر میخوام؛ نباید چیزی میگفتم.. فقط درکش میکنم.. - دیگه...
ادامه مطلبDeleted اینجا یه روستاست.. نمیدونم چی رو انقدر با تعجب نگاه میکنن! اون بنده خ_دا پشت سر......
ادامه مطلب4 تا کاهو و هویج و زیتون و اینا دیدم رو میز گفتم بروبچ رو سورپرایز کنم.. دیس رو تا بچها نبودن سر میز برداشتم اینارو چیدم روش!! حواسم جای دیگه بود! + خودم خیلی حساسم رو غذا و دیزاینش؛ ولی خب تا حالا پیاده نکردم استعداد پنهانمو!! خیلی داغونه میدونم؛ حتی قابل خوردن هم نیست!! + مهمونی خونه ی کامران! دست پخت کیان.. +فقط طرز چیدن کاهو ها D:...
ادامه مطلباز پررنگ ترین و مهمترین دغدغه های زندگیم با تمام خوبیهاش که حتما داشته؛ که هیچوقتم فراموش نمیکنم... با تمام بدیهاش گذشتم... حس میکنم یه قسمت مغزم خالی شده! شاید مثل آتیشی که آب ریختن روش خاموش شده اما جاش سوخته!! فضای مغز خودم رو الان در سکوت میبینم! انگار که هیچکس نبوده از اول.. سکوت مطلق! من واقعا نمیخواستم اینجوری شه؛ بخاطر خودم نه، بخاطر خود ترانه، بخاطر رایان.. حتی فرصت دادم بهش اما نخواست , من چرا خودمو جر بدم وقتی اون نمیخواد؟! خواستن یه طرفه ی من چیکار میکنه جز آزار خودم؟ البته البته؛ بهش حق هم میدم! و در این مورد هیچوقت حرفی نمیزنم.. و نمیخوام حرفی بشنوم بعد از من هم دیگه زندگی این مدلی هیچوقت نخواهد داشت؛ من آدم بدی نبودم! واقعا نبودم.. بعد از من میدونم چی به سرش میاد! این رو خودش ...
ادامه مطلبدیشب یخورده ازین درینک زهرماریا خوردم تا ساعت 3 شب حالت تهوع داشتم.. از سرشب یادم رفت ماشین رو بذارم پارکینگ؛ صبح که خواستم برم شرکت؛ حالم بهم خورد ماشین رو دیدم! کلاغای عوضی... یه دست سفید شده بود! حالا این همه جا ؛چرا ماشین منو هدف قرار دادن نمیدونم؛ یعنی کلاغام با من سر لج دارن... اون دو تا ماشین که قشنگ الان بی صاحب شدن هنوز توو اون خونه خراب شدن!! خواستم ماشین بابا رو وردارم که پشیمون شدم.. پیاده راه افتادم؛ توو راه شوهر عمه رو دیدم! یعنی اون منو دید.. جلو پام زد رو ترمز! میگف هی بنده خ_دا کجا میری برسونمت؟! حرصم گرفت! تا یه مسیری بزن بزن بود توو ماشین.. اون میزد من میزدم! دیگه دیدم داره پرو میشه تقریبا هلش دادم پیاده شد! D: روندم... ماشین رو تقریبا دزدیدم! از تو آینه میدیدم دستشو به نش...
ادامه مطلبتا شدم بی خبر از خویش؛خبرها دیدم بی خبر شو که خبرهاست دراین بی خبری.. فروغی بسطامی.. +عکس از خودم.....
ادامه مطلبخانوم مهندس " الف " یک مفرد مونث! متولد 66 چند وقت پیش شماره تماسم رو گرفت برای معرفی یه سری پروژه ها.. ایشون از من کمک میخواستن به ظاهر گذشت ؛ متوجه شده بودم که دقیقا منظورش پروژه نیست! ولی خب چون درگیر بودم با ترانه و اون شرایط خیت خیلی راجع بهش کنجکاو نشدم.. در واقع مهم نبود! تا دیشب بهم ابراز علاقه کرد!!! استاد محترم دانشگاه.. . و من تنها یک دانشجو بودم!! + به آرش گفتم ماجرا رو، آرش هم صاف به نون گفته بود!! از همه جا بیخبر سر شب تماس گرفتم باهاش ؛ نونِ همیشگی نبود! گفتم چیزی شده؟ گفت از خانوم مهندس "الف " چه خبر؟ خندیدم!! میگفت اصلا من نمیخوام بری دانشگاه!! گفتم مشکلش چیه؟! فوقش همون چیزی میشه که واسه تو شده بود!! سکوت کرد... گفت زبونت نیش داره.. یه جوری اون جو سنگین رو جمعش کردم؛ خودم ه...
ادامه مطلباگر عقده ای هستی! اگر همیشه پ ر یود مغزی ، و بد اخلاق ، اگر همیشه از ملت طلبکاری! اگر ارث پدرت رو از مردم میخوای! تبریک میگم ! شما واجد شرایط کار دولتی هستید !!! اینو فرستادن برام... + چه حرصی هم زده طرف... معلومه قشنگ قهوه ایش کردم + روزگار عجیبیه، نمیدونم شایدم ملت عجیبن!! شایدم من عجیب ترم... یکی پیام میده عاشقتم؛ یکی پیام میده ازت متنفرم یکی پیام میده اینو میفرسته.. جلوی مردم رو نمیشه گرفت ولی منم جواب دادن رو خووب بلدم.. + زورم میاد جمعه ساعت نه بیدار شدم ، با شیرجه ی رایان روی سینم!...
ادامه مطلباسمس زده : خونه مامانم.. نوشتم : رفت و آمدت از امروز چک میشه؛ با رسول میری میای سر کار؛ ماشین نداری.. خطت عوض میشه ؛در صورت لزوم پرینت میگیرم.. حساب بانکیاتم بستم؛ تا بعدا مشخص بشه چیکار کردی.. کار فوری؛ ضروری داشتی باهام تماس بگیر؛ در غیر اینصورت پاسخی نخواهی گرفت.. آرامش رو ازم بگیری بدتر ازینا رو سرت میارم.. نوشته : بووووووق ازت شکایت میکنم.. نوشتم : به ضرر خودت تموم میشه دیگه؛ خودت که بهتر میدونی عزیزم! نوشت : لعنت بهت... + نگفتن ؛ همان دروغ گفتن است ؛ قدری کثیف تر! نادر ابراهیمی...
ادامه مطلباین روزا تمام کارها و بهونه های ریزو درشت رایان و نق زدنش با مامانم هستش؛ و من اصلا این شرایط رو دوست ندارم.. خودم هم بی حوصله و به شدت عصبی شدم؛ به هزارو یک دلیل.. رایان هم دیگه فهمیده وقتی بد اخلاقم کلا سمتم نمیاد و از دور تماشام میکنه!! به تنهایی نیاز دارم انگار؛ هیچکس هم چیزی نمیگه؛ انقدر خوبه این مدل آدمای باشعوری دورو اطرافم دارم.. که میفهمن واسه همینه هیچ خطری ندارم!! اگه ضربه ای بزنم نهایت به وسایله نه به کسی!!!! اینجور مواقع باید تخلیه شم؛ یه چیزی این وسط باید داغون شه تا من ریلکس شم منتظر این روزهای بعد عمل هم بودم؛ یعنی امیرعلی گفته بود.. این روزامو دوست ندارم؛ استراحت های اجباری؛ قرص های وقت و بی وقت.. حرکات و رفتارهای اجباری حتی!! دو نفر آدم رو معطل خودم کردم؛ در صورتیکه خودم هن...
ادامه مطلبآدم بی جنبه ای نیستم؛ ولی خب خواب من عین واقعیت بود دیگه! انگار که واقعا داشت اتفاق میفتاد... پایان کار از خواب تقریبا پریدم! لامصب این دیگه چه وضعش بود؟! اتفاق اصلیه افتاده بود و من بعد از مدتها چپ و راست شده بودم؛ دیگه ازین واضح تر نمیتونم بنویسم!! تصمیم گرفتم همون بگیرم بخوابم تا بلکه به حالت اولیه برگرده.. تو این هیری ویری عمم در اتاقم رو میزد؛ میگفت ساعت 12 شد؛ بیدار شو دیگه.. اومد توو! به خیال اینکه من خوابم هنوز! توی صدم ثانیه فکر کردم که بیدار شم بهتره ؛ شاید اگه خودمو بزنم به خواب؛ میاد پتو رو برمیداره و یه ذره شرفی هم که دارم پرررر.. خلاصه گفتم بیدارم برو میام! همینکه خواست پتو رو ورداره گفتم نکن! شلوار پام نیست! یه ذره نگام کرد گفت یعنی چی ؟ پیرهن تنته شلوار پات نیست؟! ملت پیرهن ر...
ادامه مطلبشیرجه میزنم رو تخت دقیقا روی رایان!! جیغ میزنه بابا بابا.. وحشی وار!!! میفتم بجونش؛ و میخورمش؛ تقریبا قورتش میدم.. میخنده؛ بلند.. تا جایی که دیگه غش میکنه از خنده و صداشم نمیاد!! برش میگردونم ؛ پیرهنشو میدم بالا؛ نوبت کمرشه؛ قلقک؛ یا یه چیزی مثل نوازش که نه فکر نکنم.. پهلوهاش! گردنش؛ گلوش؛ کف پاش.. بهش فرصت میدم در بره فرار کنه تا من باز دنبالش کنم ؛ دوباره بره رو همون تخت تکیه بده که اونجا مثلا ته دنیاست.. و باز تمام این حرکات تکرار میشه! خونه رو میزاریم رو سرمون؛ دادو بیداد از من؛ جیغ از اون! خسته میشیم از این همه هیجان یه گوشه بغل هم لم میدیم.. میگم قلب بابا کیه ؟ اشاره میده به سینم میگه آیان!...
ادامه مطلبقرارمون تا همین امروز بود.. جمعه که منو انتخاب کنه و برگرده و ادامه بدیم تحت هر شرایطی؛ یعنی هر جور که هستیم؛ تظاهر کردن و اینام دیگه نباشه چون اونجوری سرپوش گذاشتن رو اصل قضیه میشه ولی بالاخره یه روزی گندش در میاد؛ یا چمیدونم رایان میفهمه؛ و.. دلیل این کینه و بدی که به دلم افتاده هم واضحه؛ اتفاقا این بار میدونم جریانش چیه نه عذاب وجدان دارم نه پشیمونم نه کوتاه میام و نه خوب میشم.. هیچی دیگه؛ تماس گرفت گفت : من دیگه پامو توو اون خراب شده نمیذارم! انقدر دلیل و جواب برام آورد که خودمم قانع شدم بدرد زندگی نمیخوریم ما فکر کنم امسال تولد رایان بدون حضور مامان جونش بگذره.. و باید رسما اعلام کنم تموم شد هرچی بود!!!!...
ادامه مطلب